" تقدیم به تو که آمدنت بی دلیل نیست " . این جمله رو مامانم روی کادوش نوشته بود. امروز 28 ساله ام شد. و من واقعآ امیدوارم و همینطور در حد خودم تلاش میکنم که این دلیله آمدن در کلیت مثبت باشه..

واقعآ 28 ساله شدم ها !! باور نمیکنی که چقدر منتظر این روز و این سن بودم .یعنی دقیقش از هفت سال پیش شروع شد.زمانیکه یه پیشگویی برام شد . اینکه توی این سن قراره که این اتفاق خاص بیافته ..و حالا من احساس اون کسی تو داستانها رو دارم که بعد ازسالها که کلی مشقت کشید تا برسه به گنجش ، لحظه به لحظه که نزدیک تر میشد بهش همونطور که هیجانش بیشتر میشد ،ترسش هم بیشتر میشد که اگه بعد از رسیدن صندوقچه خالی باشه چی کار کنه.. آخ که من از همون بچگی هم چقدر از این داستانهای پند آموز ضد حال بدم میومد که حد نداره ! یعنی چی ؟! همه چی باید به خیر و خوشی تموم بشه و طرف به گنجش برسه..

این سال و ماه خاص به دنیا اومدن هم برای خودش داستان داره برای من.. اگه مرد باشه که ازم بپرسه توی چه ماهی به دنیا اومدم و من جواب بدم خردادی ام ، خب هیچی نمیگه ولی اولین چیزی که اتفاق میافته اینه که تو دلش میگه اوه اوه یه خردادی ! و در جیبش رو سفت میگیره تا مبادا کلاهش رو بردارم ! اگه خانم باشه که این سوال رو بپرسه و منم جواب بدم که خردادی هستم و از آشنایی با شما هم خیلی خوشبخت ام ، صاف تو چشمات نگاه میکنه و میگه که برو کنار که شما خردادی ها همتون سه _چهار تا زن میگیرین..دقیقآ همینجوری ! بابا این چیزها همش داستانه و اصلآ هم اینجوری نیستش. والا به خدا !! در این مورد که خردادی ها با حال ترین و کار درست ترین و جذاب ترین موجودات خلق شده روی زمین هستن و در نهایت هم همه ، همون آقایون و بانوان محترم ،بی اختیار مثل پروانه دورشون جمع میشن که هیچ شکی نیست البته !!.. حالا اگه کسی باشه که احیانآ طالع بینی چینی رو هم خونده باشه ، وقتی میفهمه که با یه خردادی متولد 63 طرفه کلآ با خاک یکسان میشه خنده...

میدونی ،درسته که یه وقتهایی به این موضوع فکر میکنم که روزها دارن میگذرن ، خیلی سریع هم دارن میگذرن و عمر هم داره میگذره  ، ولی خیلی وقتها هم هستش به این فکر میکنم که توی این سالهای رفته خیلی هم لحظه های خوبی رو داشتم و خیلی هم خوش گذروندم.به هرچی که خواستم رسیدم و هدفهام رو هم ،حالا اگه کوچیک بودن یا بزرگ کاری ندارم ، به غیر از یکی که اونم بالاخره بهش میرسم تونستم برسم بهشون. دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم توی این سالها .از بلایا جون سالم بدر بردم .و لحظه های ناب زندگی رو هم تونستم لمسشون کنم. خب این خیلی خوبه به نظرم و این چیزها تنها با گذر زمان میسر میشند. از شوخی گذشته و از پیشگویی کذایی هم همینطور ، واقعآ از ته دل امیدوارم که توی این سال که نقطه ی اوج جوونیمه، جوری باشه که سالهای بعد بتونم بگم قدرش رو دونستم و ازش استفاده کردم و ازش لذت بردم.. 

بعدش هم فکر میکنم که خیلی خودخواهانه باشه که روز تولدم فقط فکر خودم باشم و فقط مال خودم بدونمش . این که من با عشق نطفه ام بسته شد، اینکه وقتی مامانم 9 ماه حملم کرد و ثانیه به ثانیه ی این 9ماه به فکرم بودن و دوتایی برام ، برای ثانیه ثانیه ی آینده ام با عشقشون نقشه کشیدن ، اینکه چه درد وحشتناکی رو متحمل شده برای به دنیا آوردنم ، اینکه چه فداکاری هایی رو انجام داده برای تامین زندگی زن و بچه اش تا به امروز ، اینها هیچ کدوم چیزهایی نیستن که بشه فراموششون کرد..اگه هر روز به فکر این چیزها نمی افتم ، این روز خاص حداقل بهونه ای هستش برای اینکه یادم بیاد که چقدر دوستشون دارم و اینکه همه ی زندگیم رو از اونها دارم... 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 * PHILL COLINS - ANOTHER DAY IN PARADISE

 

نوشته شده در ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط پسرخوانده | دیدگاه یکی دیگه: ()

نمیدونم که چرا همه چی یکباره خراب میشه. همیشه همینطور بوده .درست توی اون لحظه ای که انتظارش رو نداری ، همون موقعی که فکر میکنی همه چی داره خوب پیش میره خراب میشه.مثل خونه ای که با کارتها داری درست میکنی و آخرین برگ رو که میخوای بزاری میرزه پایین..نمیدونم چی بگم .نمیدونم چی کار کنم. تنها کاری که این روزها میکنم پاکت پشت پاکت سیگار خالی کردن و نگاه به ویرونه ای که باید از نو بسازمش و برای این از نو ساختن احساس ضعف میکنم.

عصبانیم.از خودم.از اینکه این احساس رو دارم.از اینکه اعتماد میکنم و همه ی آدمها رو خوب میدونم. از اینکه از اینکه که میزارم خیلی چیزها بهم غالب بشن. اصلآ از اینکه همین الان احساس یه مغلوب رو به خودم گرفتم .حتی از اینکه خودخواسته امید رو از خودم میگیرم. عصبانیم از اینکه تصویری که از خودم دارم با چیزی که بقیه ازم دارن یکی نیست.. که اگه یکی بود الان هیچکدوم از این حرفها پیش نمیومد.

همین.حرف دیگه ای نیست.همه چی از اول.بعد اینکه این احساسهای مزخرف رو پشت سر گذاشتم همه چی از اول شروع میشه و اینبار شاید داستان جور دیگه ای پیش بره...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* خدایا ، میدونی تنها چیزی که داشتم و دارم باور و ایمان بهت بوده.میخوای اینم ازم بگیری ؟ پس کی میخوای خودت رو نشون بدی ؟ وجود داشتنت رو فقط میخوای با سختی و عذاب یادآوری کنی و باور بدی ؟

** KANSAS - DUST IN THE WIND

تا چند روز دیگه میشم 28 ساله. نمیگم که احساس جوونی رو ندارم، ولی احساسی رو که الان دارم ، دیدم و نگرشم و ایده آل هام و البته کارهایی که الان انجام میدم دیگه مثل وقتی که بیست و دو _سه ساله ام بود نیست.. اینها رو برای این میگم که الان اتفاقی این آهنگ رو گوش میدادم. این آهنگ یاد آور اوج دوره ماجراجویی و بیخیالی و امید و هزار تا چیز دیگه ست.. یاد آور شبهایی که ساعت 10 شب راه میافتادیم سمت شمال . ساعت 3 میرسیدیم لب دریا..طلوع کردن خورشید رو تماشا میکردیم و دوباره ساعت 6 صبح راه میافتادیم سمت تهران.یعنی الان یکی بگه بیا اینکار رو دوباره انجام بدیم هزار تا دلیل و اشکال و بهونه میاریم ولی اون وقتها هممون یه چیز دیگه بودیم..به هر صورت شنیدن این آهنگ و احساسی رو که زنده کرد بعد از اون خطهای بالا به فال نیک میگیرم..

 

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ توسط پسرخوانده | دیدگاه یکی دیگه: ()

 

من هیچ گناهی ندارم

 اما

اینک ایستاده ام در پای چوبه مجازات

                                                             تنها

                                        _   لیک استوار

و چشم بر لحظه ی موعود دوخته ام.

 

من هیچ گناهی ندارم

شاید تنها گناهم در تک لحظه ای نطفه بسته باشد

شاید

تنها گناه من، نگاه من است.

                 شاید تنها گناهم دوست داشتن باشد ؛

                                                                  بی هیچ اندیشه ای.

 

***

ما هیچ کدام هیچ گناهی نداریم

گناه ما شاید ، خواستن برای هیچ نبودن بود.

گناه ما فرار از من نبودن بود

 گناه ما 

                         تنها و تنها

دوست داشتن بود ،

                           بی هیچ اندیشه ای.

  

                            زیرا که مرگ عشق ، در لحظه اندیشه است ..

 

***

من مجازات خویش را پذیرفته ام

تن به دژخیم  ِ درون ِ خویشتن تسلیم کرده ام

و چشم بر لحظه موعود دوخته ام.

 

حاشا ،

حاشا که گناه من ، فخر  ِ من است ..

 

                                                                     + پسرخوانده

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

CELINE DION - THE POWER OF LOVE

فکر نمیکنم کسی باشه که این آهنگ رو نشنیده باشه .ولی خب چون خیلی دوسش داشتم برای این نوشته انتخابش کردم ..

 

نوشته شده در ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط پسرخوانده | دیدگاه یکی دیگه: ()

سلام .عیدتون مبارک ! امیدوارم که سال جدید رو خیلی خیلی خوب شروع کرده باشید و پر از انرژی باشید. یه سال دیگه هم گذشت و چه قدر هم سریع گذشت ! یعنی اصلآ باور کردنی نیست سرعت روزها. اینجور روزهای خاص ، دقیقآ میتونی بگی پارسال اینموقع کجابودم ،‌دو سال پیش چی کار میکردم ، سه سال پیش به چی داشتم فکر میکردم و همینجور بگیر برو و بعد میبینی که انگار همین دیروز بودن .ولی سرعت این سالی که گذشت که اصلآ دیگه ترکونده بود.

سال پیش برای من تقسیم میشد به دوتا بخش شش ماهه . شش ماه اولش اصلآ خوب نبود. نه اینکه اتفاقی بیافته که ناراحتی رو در پی داشته باشه یا با نبود کسی همراه باشه ،خوب نبود چون راکد بود. پر فشار  از نظر اینکه میخواستم تغییر ایجاد کنم و هر کاری میکردم نمیشد. هنوزم غروب هایی که از سر کلافگی میرفتم پیاده روی و بعدش هم پکر میرسیدم ایوون بی بی قشنگ قابل لمس اند برام.شش ماه دوم ولی خدا رو شکر فرق کرد و اوضاع بهتر شد.یه نقطه عطف توی زندگیم بود. البته خیلی سختی بود و هست هنوزم ولی خب این سختی لذت بخشه !

از نظر اجتماعی رشد کردم . ولی از نظر عاطفی کلآ تعطیل بودم .علیرغم اینکه بیشتر از هر زمانی نیاز داشتم به یه دوست که بشنوه منو. تنها بودن رو هم پارسال به تمام معنا لمس کردم شکر خدا ..

برای امسال از خداوند اول از همه سلامتی میخوام برای خونواده ام و بودنشون رو . و بخششون رو چون میدونم خیلی اذیتشون میکنم بعضی وقتها . بعدش میخوام که بهم ایمان و باور به خودش رو عطا کنه ..

امیدوارم که سال جدید برای هممون خوب باشه. سال رسیدن به آرزوهامون و اهدافمون و موفقیت باشه.سالی باشه که در جهت کمال خودمون باشیم.پر از رنگ باشه. پر از شادی باشه . و البته همراه با عشق باشه..

عیدتون مبارک !  

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  CHRIS REA - AND YUO MY LOVE

 

 

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط پسرخوانده | دیدگاه یکی دیگه: ()

 

 

اشک رازی ست

        لبخند رازی ست

              عشق رازی ست

 اشک آن شب لبخند عشق ام بود.

 

 ***

 قصه نیستم که بگوئی

      نغمه نیستم که بخوانی

           صدا نیستم که بشنوی

 یا چیزی چنان که ببینی

 یا چیزی چنان که بدانی...

 

 من درد مشترک ام

 مرا فریاد کن.

 

 ***

درخت با جنگل سخن می گوید

 علف با صحرا

 ستاره با کهکشان

 و من با تو سخن می گویم

 

نام ات را به من بگو

 دستانت را به من بده

 حرف ات را به من بگو

 قلب ات را به من بده

 من ریشه های تو را دریافته ام

 با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام

 و دست هایت با دستان من آشناست.

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

 برای خاطر زنده گان،

 و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

 زیباترین سرودها را

 زیرا که مرده گان این سال

         عاشقترین زنده گان بوده اند.

 

 ***

 

دست ات را به من بده

 دست های تو با من آشناست

 ای دیریافته با تو سخن می گویم

 به سان ابر که با توفان

 به سان علف که با صحرا

 به سان باران که با دریا

 به سان پرنده که با بهار

 به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

              زیرا که من

          ریشه های تو را دریافته ام

 زیرا که صدای من

 با صدای تو آشناست.

 

 

                                                                       + شاملو

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 اشک رازی ست -شاملو *  

 

..دکلمه این شعر با صدای خودش

 

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط پسرخوانده | دیدگاه یکی دیگه: ()
report phishingreport abuse